پیش از آنکه رؤیا (یا وحشت) بشریِ ما
اسطورهها، فرضیههایِ پیدایش و عشق را ببافد،
پیش از آنکه زمان از جوهرش روزها را سکه زند،
دریا، همواره هستی داشت،
دریا کیست؟ آن وجود عاصی کیست؟
عاصی و کهن که بنیان زمین را
میجود؟ او، اقیانوس است و اقیانوسهایِ بسیار است،
او ورطه و شکوه است، بخت و باد است
گویی هر نگاه به دریا، اولین نگاه است
هربار، با شگفتی صاف شده
از چیزهایِ عنصری
غروبهایِ زیبا، ماه، کپهیِ آتش
دریا کیست، و من کیستم؟ روز
پس از احتضارم، خواهد گفت.
شعرِ «دریا» برگرفته از خورخه لوئیس بورخس، هزارتوهای بورخس، ترجمهیِ احمد میرعلائی، کتاب زمان، 1381، ص.242.
چندی پیش که از مقابل کتابفروشی زمان میگذشتم دیدم که بسته است و گویی که ماهها باز نشده بود؛ لایهیِ ضخیمی از خاک رویِ کتابهایِ پشت ویترین نشسته و پشت در-اش هم، طبق معمول اینجاها، پر از کاغذ و آت- آشغال شده بود؛ یاد پاز افتادم، یاد بورخس و تاریکخانهیِ ایدئولوژی و تنها با خود گفتم: حیف! و گذشتم.
اسطورهها، فرضیههایِ پیدایش و عشق را ببافد،
پیش از آنکه زمان از جوهرش روزها را سکه زند،
دریا، همواره هستی داشت،
دریا کیست؟ آن وجود عاصی کیست؟
عاصی و کهن که بنیان زمین را
میجود؟ او، اقیانوس است و اقیانوسهایِ بسیار است،
او ورطه و شکوه است، بخت و باد است
گویی هر نگاه به دریا، اولین نگاه است
هربار، با شگفتی صاف شده
از چیزهایِ عنصری
غروبهایِ زیبا، ماه، کپهیِ آتش
دریا کیست، و من کیستم؟ روز
پس از احتضارم، خواهد گفت.
شعرِ «دریا» برگرفته از خورخه لوئیس بورخس، هزارتوهای بورخس، ترجمهیِ احمد میرعلائی، کتاب زمان، 1381، ص.242.
چندی پیش که از مقابل کتابفروشی زمان میگذشتم دیدم که بسته است و گویی که ماهها باز نشده بود؛ لایهیِ ضخیمی از خاک رویِ کتابهایِ پشت ویترین نشسته و پشت در-اش هم، طبق معمول اینجاها، پر از کاغذ و آت- آشغال شده بود؛ یاد پاز افتادم، یاد بورخس و تاریکخانهیِ ایدئولوژی و تنها با خود گفتم: حیف! و گذشتم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر