آخرین مصاحبهی آندری تارکوفسکی، 28 آوریل 1986، در بستر بیماری، در آپارتمان او در پاریس؛ مصاحبه توسط Thomas Jonhson برای مجله فرانسوی Nouvelles Clés انجام شده است.
این متن برگردانی ست از: ?Une lueur au fond du puits
کورسویی در قعر چاه؟
- بهنظر میرسد که نوع انسان شما را سرخورده کرده است. وقتی که فیلمهای شما را میبینیم، تاحدی از تعلق خود به این نوع شرمنده میشویم. آیا هنوز کورسویی در قعر چاه وجود دارد؟
- تارکوفسکی: بحث کردن دربارهی خوشبینی و بدبینی احمقانه است. اینها مفاهیمی تهی از معنا هستند. افرادی که خود را غرق در خوشبینی میکنند به دلایل سیاسی یا ایدئولوژیک این کار را میکنند. آنها نمیخواهند که آنچه میاندیشند را بر زبان آورند. همانگونه که یک ضربالمثل روسی میگوید: بدبین خوشبین مطلع شده است. موضع خوشبین از نظر ایدئولوژیک بدخواهانه است، موضعی نمایشی و فاقد هرگونه صداقت است. برعکس، امید ویژگی انسان است. این مزیت آدم است. او با امید زاده میشود. آدم در برابر واقعیت امید خود را از دست نمیدهد چراکه امید خردگریز است. امید برخلاف هر منطقی نزد انسان تقویت میشود. Tertullien میگفت و درست هم میگفت که: "باور میکنم چراکه باور کردن بیهوده است." امید تقویت میشود حتا در برابر فلاکتبارترین وقایع جامعهی معاصر ما. به این دلیل ساده که وحشت، همانگونه که زیبایی، احساساتی را برمیانگیزد که نزد کسی که باور دارد باعث تقویت امید میگردند.
- چه رؤیاهایی بیشترین تأثیر را بر زندگی شما گذاشتهاند؟ آیا مکاشفههایی هم داشتهاید؟
- تارکوفسکی: من چیزهای زیادی دربارهی رؤیاهایام میدانم. آنها برای من از اهمیت زیادی برخوردارند. اما دوست ندارم که آنها را بیان کنم. چیزیکه میتوانم به شما بگویم این است که رؤیاهای من دو دستهاند. رؤیاهای پیشگویانهای هستند که از عالمبرین، دنیای دیگر، دریافت میکنم. سپس رؤیاهای معمولیای هستند که از مواجههی من با واقعیت سرچشمه میگیرند. رؤیاهای پیشگویانه در ابتدای خواب بهسراغام میآیند. هنگامیکه روانام از جهان دشتها رها میشود و بهسوی قلهی کوهها صعود میکند. همینکه آدم از جهان دشتها رها میشود، به آرامی شروع به بیدار شدن میکند. وقتیکه بیدار شد روان او هنوز خالص است و تصویرها همچنان سرشار از معنا. تصویرهایی که آدم از آن بالا میآورد ما را آزاد میکنند. اما مشکل این است که این تصویرها با تصویر دشتها بهزودی درهم میآمیزند و دوباره یافتن آنها مشکل میشود. آنچه حتمی ست این است که آن بالا زمان قابل بازیافت است. چیزیکه به من ثابت میکند که زمان و فضا تنها در صورت مادی وجود دارند. زمان ابژکتیو نیست.
- چرا سولاریس را دوست ندارید؟ برای این نیست که این فیلم تنها فیلم شما ست که دردناک نیست؟
- تارکوفسکی: من فکر میکنم که مفهوم آگاهی که در فیلم عینیت یافته بهخوبی بیان شده است. مشکل این است که ابزارهای شبهعلمی بیش از حد در فیلم وجود دارند. ایستگاههای مدارگرد، تجهیزات، همهی اینها مرا عمیقاً ناراحت میکنند. ابزارهای پیشرفته و تکنولوژیک برای من نماد اشتباه بشر اند. انسان مدرن بیش از حد درگیر اعتلای مادی خود و جنبهی عملگرایانهی واقعیت است. به حیوان شکارچیای میماند که جز شکار چیزی نمیداند. علاقهی انسان به جهانبرین از میان رفته است. آدم اکنون درحال توسعهی خود مثل یک کرمخاکی ست: استوانهای که زمین را میبلعد و در پشت خود تلهای کوچکی برجا میگذارد. اگر روزی زمین بهخاطر اینکه او همهچیز را خورده است از میان برود، نباید تعجب کرد. رفتن به فضا چه فایدهای خواهد داشت اگر برای دور کردن ما از مشکل اصلیمان باشد: هماهنگی روح و ماده؟
- شما جایگاه خود را نسبت به آنچه "مدرنیته" مینامند چگونه تعیین میکنید؟
- تارکوفسکی: مانند یک آدم... که یک پایاش روی عرشهی یک کشتی و پای دیگر اش بر عرشهی کشتی دوم است... یکی از کشتیها مستقیم میرود، و دیگری بهسمت راست میپیچد. کمکم میفهمم که درحال افتادن در آب هستم. انسانیت درحالحاضر در چنین وضعیتی ست. من آینده را بسیار تیره احساس میکنم، اگر انسان متوجه نشود که در حال فریب خود است. اما میدانم که دیر یا زود خواهد فهمید. انسان نمیتواند مانند فرد کمخونی که بر اثر خراشهایی که قبل از خواب بر خود ایجاد کرده است و دارد خوناش را در خواب از دست میدهد، بمیرد. هنر باید در اینجا حاضر باشد تا به آدم یادآوری کند که او موجودی روحانی ست، که او بخشی از روحی بینهایت بزرگ است، روحی که در آخر به آن باز خواهد گشت. اگر او به این مسائل علاقه نشان دهد، اگر آنها را نزد خود مطرح کند، از نظر معنوی هماکنون هم نجاتیافته است. پاسخ هیچ اهمیتی ندارد. میدانم که از آن لحظه بهبعد نخواهد توانست که دیگر چون گذشته زندگی کند.
- هرچند ممکن است که عجیب به نظر برسد، کسانیکه فیلمهای شما را دوست دارند، فیلمهای علمیتخیلی اسپیلبرگ، که چون شما مسحور کودکان است، را هم دوست دارند. آیا فیلمهای او را دیدهاید و دربارهی آن چه فکر میکنید؟
- تارکوفسکی: با طرح این پرسش نشان میدهید که دقتی نسبت به موضوع نداشتهاید. اسپیلبرگ، تارکوفسکی... همه اینها برای شما مثل هم اند. اشتباه! دو نوع سینماگر وجود دارد. آنهایی که به سینما چون هنر نگاه میکنند و پرسشهای شخصی طرح میکنند، بهمثابهی درد به آن مینگرند، مانند یک بخشایش، یک تعهد.
و دیگرانی که به آن بهعنوان راهی برای پول درآوردن مینگرند. این سینمای تجاری ست: ئی.تی، برای مثال، داستانی ست که برای لذت بیشترین مخاطب طراحی و ساخته شده است: اسپیلبرگ در آن به هدف خود رسیده است و چه بهتر برای او. این هدفی ست که من هیچگاه بهدنبال آن نبودهام. برای من همهی اینها بیاهمیت است. مثالی را ذکر میکنم: در مسکو، ده میلیون نفر زندگی میکنند، از جمله توریستها، و تنها سه سالن کنسرت موسیقی کلاسیک وجود دارد: سالن چایکوفسکی، سالن بزرگ و کوچک کنسرواتوار. جایی بسیار محدود که با اینحال همه را راضی میکند. هیچکس نمیگوید که موسیقی نقشی در زندگی در شوروی ندارد. در واقع، خود حضور این هنر بزرگ معنوی و الهی کافی ست. برای من هنر تودهها پوچ است.
هنر بهویژه واجد روح آریستوکراتیک است. هنر موسیقایی نمیتواند جز آریستوکراتیک باشد، چراکه هنگام آفرینش آن، سطح معنوی تودهها را به بیان میآورد، سطحی که تودهی مردم ناخودآگاه بهسوی آن گرایش دارند. اگر همه قادر به درک آن بودند، در آنصورت شاهکار هنری همان قدر معمولی میبود که گیاهی که در صحرا میروید. آنوقت تفاوت استعدادها که مولد حرکت است وجود نمیداشت.
- با اینحال در شوروی شما بسیار مردمی هستید. برای دیدن فیلمهای شما همه جلوی گیشهها سر-و-دست میشکنند...
- تارکوفسکی: اول اینکه در شوروی من بهعنوان کارگردانی که از کار منع شده است شهرت دارم، چیزیکه مردم را تشویق میکند. دوم اینکه امیدوارم موضوعاتی که سعی در اجرای آنها دارم از عمق جان برآیند، از جایی که آنها را برای بسیاری دیگر جز خود ام هم بااهمیت گرداند. سوم اینکه فیلمهای من بیان شخصی نیستند آنها دعا هستند. وقتیکه فیلم میسازم، مانند یک روز عید است. مثل این است که در برابر شمایل یک قدیس شمع یا دستهگلی بگذارم. درنهایت همیشه بیننده وقتی با صداقت با او سخن گفته میشود متوجه خواهد شد. من هیچ زبانی را برای آنکه سادهتر، کودنتر یا هوشمندتر بهنظر آیم، ابداع نکردهام. عدم صداقت گفتگو را نابود خواهد کرد. زمان بهنفع من کار کرده است. وقتیکه مردم فهمیدند من با بیانی طبیعی با آنها سخن میگویم، وانمود نمیکنم، آنها را ابله نمیپندارم و چیزی جز آنچه فکر میکنم نمیگویم، آنوقت بود که به کار من علاقهمند شدند.
- آیا شما هم مانند سلژنیتسین فکر میکنید که دنیای غرب ازدسترفته است و حقیقت تنها از شرق خواهد آمد؟
- تارکوفسکی: من از تمام این پیشگوییها فاصله دارم. من ارتدکس هستم و به روسیه بهعنوان سرزمین معنویام مینگرم. من هیچگاه از آنجا صرفنظر نخواهم کرد، هرچند که دیگر نگذارند دوباره آنرا ببینم. برخی میگویند که حقیقت از غرب خواهد آمد، برخی میگویند از شرق، اما خوشبختانه تاریخ سرشار از شگفتی ست. در شوروی ما با یک بیداری معنوی و مذهبی مواجه هستیم. این نمیتواند چیز خوبی نباشد. اما یافتن راه سوم دور از دسترس است.
- پس از مرگ چه خواهد بود؟ آیا تاکنون احساس سفر در عالمبالا را داشتهاید؟ مکاشفات شما چه بودهاند؟
- تارکوفسکی: من تنها به یک امر باور دارم؛ جان انسان بیمرگ و فناناپذیر است. در جهان دیگر میتواند هر چیزی رخ دهد، که این هیچ اهمیتی ندارد. آنچه مرگ میخوانند، مرگ نیست. یک تولد دوباره است. کرم پروانه در پیله تحول پیدا میکند. من فکر میکنم که حیاتی پس از مرگ وجود دارد، و این است که دلهرهآور است. خیلی سادهتر خواهد بود که خود را چون تلفنی بپنداریم که آن را قطع خواهند کرد. در اینصورت میتوانیم هرطور که میخواهیم زندگی کنیم. خدا دیگر هیچگونه اهمیتی نخواهد داشت.
- چه زمانی متوجه شدید که تکلیفی برعهدهی انجام دارید و برای آن در مقابل انسانیت مدیون اید؟
- تارکوفسکی: این تکلیفی در برابر خداوند است. انسانیت بعد از آن میآید. هنرمند ایدههایی که در میان مردم هستند را گرد میآورد و مرتب میکند. او صدای مردم است. باقی تنها کار و خدمت است. جایگاه زیباییشناسانه و اخلاقی من در ارتباط با این تکلیف مشخص میشود.
- آخرین چیزی که دوست دارید پیش از ترک این زمین به انسانها بگویید چه خواهد بود؟
- تارکوفسکی: اصل آنچه میخواهم بگویم در فیلمهایام هستند. برای من غیرممکن است که از جایگاهی (تریبون) بالا روم که هیچکس برایام نساخته است.
- در کتابتان زمان مهرشده، میگویید: "غرب بیوقفه فریاد میکشد: بنگرید! این من هستم! بنگرید که چگونه درد میکشم! چگونه دوست میدارم! خود ام! من! خود من...!" شما بهعنوان یک هنرمند سرشناس چگونه از پس مشکل من برآمدید؟
- تارکوفسکی: من هنوز این مشکل را حل نکردهام. اما همیشه تأثیر و جذبهی فرهنگ شرقی را در خودم احساس کردهام. انسان شرقی دعوت شده است تا هستی خود را به هرآنچه که وجود دارد بخشایش کند. درحالیکه در غرب، آنچه مهم است نشان دادن و اثبات خویش است. این بهنظر من رقتانگیز، سادهانگارانه و حیوانی، و کمتر معنوی و انسانی ست. در این رابطه من هرچه بیشتر شرقی هستم.
- چرا از ساختن زندگی Hoffmann صرفنظر کردید؟
- تارکوفسکی: من از ساختن این فیلم صرفنظر نکردم. آنرا بهبعد واگذار کردم. ساختن ایثار اساسیتر بود. زندگی Hoffmann یک فیلم رمانتیک بود. با اینکه رمانتیسم پدیدهای نوعاً غربی ست. این یک بیماری ست. آدم وقتی پیر میشود، جوانی را آنگونه میبیند که رمانتیکها دنیا را میبینند. دورهی رمانتیک از نظر معنوی دورهای غنی بوده است، اما رمانتیکها نتوانستند از نیروی خود آنچنان که بایسته بود استفاده کنند. انسان رمانتیک چیزها را آراسته میکند، کاری را میکند که من وقتی خودبسنده نیستم انجام میدهم: من خود ام را ابداع میکنم، جهان را دیگر نمیآفرینم، آنرا ابداع میکنم.
- چرا در ابتدا کلمه بوده است، همانطور که عبارت پایانی ایثار هم یادآوری میکند؟
- تارکوفسکی: ما در برابر کلمه بسیار در اشتباه هستیم. کلمه تنها هنگامی از نیروی اسرارآمیز برخوردار است که صادق باشد. امروزه کلمه برای پنهان کردن اندیشهها بهکار میرود. در آفریقا قبیلهای را کشف کردهاند که نمیداند دروغ چیست. انسان سفید سعی کرده است برای او توضیح دهد اما آنها متوجه نشدهاند. سعی کن جنبهی رازآمیز این جانها را بفهمی، آنوقت خواهی فهمید چرا در ابتدا کلمه بوده است. وضعیت کلمه نمایانگر وضعیت معنوی جهان است. درحالحاضر گسست بین کلمه و آنچه به آن اشاره دارد بیشتر-و-بیشتر میشود. خیلی عجیب است. این یک معما ست!
- آیا در پایان جهان زندگی میکنیم یا در پایان یک جهان؟
- تارکوفسکی: یک جنگ هستهای در این زمان؟ چنین چیزی حتا پیروزی شیطان هم نخواهد بود. مثل... مثل کودکی خواهد بود که درحال کبریتبازی، خانه را به آتش میکشد. آدم دیگر نمیتواند حتا او را بهجنون آتشافروزی متهم کند. از لحاظ معنوی انسان قادر به تحمل بمبها نیست. او هنوز چندان پخته نیست. انسان باید همچنان از تاریخ بیاموزد. و اگر آدم تنها یک چیز تاکنون از تاریخ آموخته باشد این است که او هرگز چیزی به ما نیاموخته است. این یک نتیجهگیری بینهایت بدبینانه است. آدم بیوقفه اشتباهات خود را تکرار میکند. این وحشتناک است. بازهم یک معما! من فکر میکنم برای آنکه تاریخ درنهایت به سطح بالاتری ارتقاء یابد باید فعالیت معنوی بسیار گستردهای را سامان دهیم... مهمترین مسأله آزادی اطلاعاتی ست که آدم باید بدون کنترل دریافت کند. این تنها راهکار مثبت است. حقیقت کنترلنشده سرآغاز آزادی ست.
* این متن برگردانی بود از: ?Une lueur au fond du puits
این متن برگردانی ست از: ?Une lueur au fond du puits
کورسویی در قعر چاه؟
- بهنظر میرسد که نوع انسان شما را سرخورده کرده است. وقتی که فیلمهای شما را میبینیم، تاحدی از تعلق خود به این نوع شرمنده میشویم. آیا هنوز کورسویی در قعر چاه وجود دارد؟
- تارکوفسکی: بحث کردن دربارهی خوشبینی و بدبینی احمقانه است. اینها مفاهیمی تهی از معنا هستند. افرادی که خود را غرق در خوشبینی میکنند به دلایل سیاسی یا ایدئولوژیک این کار را میکنند. آنها نمیخواهند که آنچه میاندیشند را بر زبان آورند. همانگونه که یک ضربالمثل روسی میگوید: بدبین خوشبین مطلع شده است. موضع خوشبین از نظر ایدئولوژیک بدخواهانه است، موضعی نمایشی و فاقد هرگونه صداقت است. برعکس، امید ویژگی انسان است. این مزیت آدم است. او با امید زاده میشود. آدم در برابر واقعیت امید خود را از دست نمیدهد چراکه امید خردگریز است. امید برخلاف هر منطقی نزد انسان تقویت میشود. Tertullien میگفت و درست هم میگفت که: "باور میکنم چراکه باور کردن بیهوده است." امید تقویت میشود حتا در برابر فلاکتبارترین وقایع جامعهی معاصر ما. به این دلیل ساده که وحشت، همانگونه که زیبایی، احساساتی را برمیانگیزد که نزد کسی که باور دارد باعث تقویت امید میگردند.
- چه رؤیاهایی بیشترین تأثیر را بر زندگی شما گذاشتهاند؟ آیا مکاشفههایی هم داشتهاید؟
- تارکوفسکی: من چیزهای زیادی دربارهی رؤیاهایام میدانم. آنها برای من از اهمیت زیادی برخوردارند. اما دوست ندارم که آنها را بیان کنم. چیزیکه میتوانم به شما بگویم این است که رؤیاهای من دو دستهاند. رؤیاهای پیشگویانهای هستند که از عالمبرین، دنیای دیگر، دریافت میکنم. سپس رؤیاهای معمولیای هستند که از مواجههی من با واقعیت سرچشمه میگیرند. رؤیاهای پیشگویانه در ابتدای خواب بهسراغام میآیند. هنگامیکه روانام از جهان دشتها رها میشود و بهسوی قلهی کوهها صعود میکند. همینکه آدم از جهان دشتها رها میشود، به آرامی شروع به بیدار شدن میکند. وقتیکه بیدار شد روان او هنوز خالص است و تصویرها همچنان سرشار از معنا. تصویرهایی که آدم از آن بالا میآورد ما را آزاد میکنند. اما مشکل این است که این تصویرها با تصویر دشتها بهزودی درهم میآمیزند و دوباره یافتن آنها مشکل میشود. آنچه حتمی ست این است که آن بالا زمان قابل بازیافت است. چیزیکه به من ثابت میکند که زمان و فضا تنها در صورت مادی وجود دارند. زمان ابژکتیو نیست.
- چرا سولاریس را دوست ندارید؟ برای این نیست که این فیلم تنها فیلم شما ست که دردناک نیست؟
- تارکوفسکی: من فکر میکنم که مفهوم آگاهی که در فیلم عینیت یافته بهخوبی بیان شده است. مشکل این است که ابزارهای شبهعلمی بیش از حد در فیلم وجود دارند. ایستگاههای مدارگرد، تجهیزات، همهی اینها مرا عمیقاً ناراحت میکنند. ابزارهای پیشرفته و تکنولوژیک برای من نماد اشتباه بشر اند. انسان مدرن بیش از حد درگیر اعتلای مادی خود و جنبهی عملگرایانهی واقعیت است. به حیوان شکارچیای میماند که جز شکار چیزی نمیداند. علاقهی انسان به جهانبرین از میان رفته است. آدم اکنون درحال توسعهی خود مثل یک کرمخاکی ست: استوانهای که زمین را میبلعد و در پشت خود تلهای کوچکی برجا میگذارد. اگر روزی زمین بهخاطر اینکه او همهچیز را خورده است از میان برود، نباید تعجب کرد. رفتن به فضا چه فایدهای خواهد داشت اگر برای دور کردن ما از مشکل اصلیمان باشد: هماهنگی روح و ماده؟
- شما جایگاه خود را نسبت به آنچه "مدرنیته" مینامند چگونه تعیین میکنید؟
- تارکوفسکی: مانند یک آدم... که یک پایاش روی عرشهی یک کشتی و پای دیگر اش بر عرشهی کشتی دوم است... یکی از کشتیها مستقیم میرود، و دیگری بهسمت راست میپیچد. کمکم میفهمم که درحال افتادن در آب هستم. انسانیت درحالحاضر در چنین وضعیتی ست. من آینده را بسیار تیره احساس میکنم، اگر انسان متوجه نشود که در حال فریب خود است. اما میدانم که دیر یا زود خواهد فهمید. انسان نمیتواند مانند فرد کمخونی که بر اثر خراشهایی که قبل از خواب بر خود ایجاد کرده است و دارد خوناش را در خواب از دست میدهد، بمیرد. هنر باید در اینجا حاضر باشد تا به آدم یادآوری کند که او موجودی روحانی ست، که او بخشی از روحی بینهایت بزرگ است، روحی که در آخر به آن باز خواهد گشت. اگر او به این مسائل علاقه نشان دهد، اگر آنها را نزد خود مطرح کند، از نظر معنوی هماکنون هم نجاتیافته است. پاسخ هیچ اهمیتی ندارد. میدانم که از آن لحظه بهبعد نخواهد توانست که دیگر چون گذشته زندگی کند.
- هرچند ممکن است که عجیب به نظر برسد، کسانیکه فیلمهای شما را دوست دارند، فیلمهای علمیتخیلی اسپیلبرگ، که چون شما مسحور کودکان است، را هم دوست دارند. آیا فیلمهای او را دیدهاید و دربارهی آن چه فکر میکنید؟
- تارکوفسکی: با طرح این پرسش نشان میدهید که دقتی نسبت به موضوع نداشتهاید. اسپیلبرگ، تارکوفسکی... همه اینها برای شما مثل هم اند. اشتباه! دو نوع سینماگر وجود دارد. آنهایی که به سینما چون هنر نگاه میکنند و پرسشهای شخصی طرح میکنند، بهمثابهی درد به آن مینگرند، مانند یک بخشایش، یک تعهد.
و دیگرانی که به آن بهعنوان راهی برای پول درآوردن مینگرند. این سینمای تجاری ست: ئی.تی، برای مثال، داستانی ست که برای لذت بیشترین مخاطب طراحی و ساخته شده است: اسپیلبرگ در آن به هدف خود رسیده است و چه بهتر برای او. این هدفی ست که من هیچگاه بهدنبال آن نبودهام. برای من همهی اینها بیاهمیت است. مثالی را ذکر میکنم: در مسکو، ده میلیون نفر زندگی میکنند، از جمله توریستها، و تنها سه سالن کنسرت موسیقی کلاسیک وجود دارد: سالن چایکوفسکی، سالن بزرگ و کوچک کنسرواتوار. جایی بسیار محدود که با اینحال همه را راضی میکند. هیچکس نمیگوید که موسیقی نقشی در زندگی در شوروی ندارد. در واقع، خود حضور این هنر بزرگ معنوی و الهی کافی ست. برای من هنر تودهها پوچ است.
هنر بهویژه واجد روح آریستوکراتیک است. هنر موسیقایی نمیتواند جز آریستوکراتیک باشد، چراکه هنگام آفرینش آن، سطح معنوی تودهها را به بیان میآورد، سطحی که تودهی مردم ناخودآگاه بهسوی آن گرایش دارند. اگر همه قادر به درک آن بودند، در آنصورت شاهکار هنری همان قدر معمولی میبود که گیاهی که در صحرا میروید. آنوقت تفاوت استعدادها که مولد حرکت است وجود نمیداشت.
- با اینحال در شوروی شما بسیار مردمی هستید. برای دیدن فیلمهای شما همه جلوی گیشهها سر-و-دست میشکنند...
- تارکوفسکی: اول اینکه در شوروی من بهعنوان کارگردانی که از کار منع شده است شهرت دارم، چیزیکه مردم را تشویق میکند. دوم اینکه امیدوارم موضوعاتی که سعی در اجرای آنها دارم از عمق جان برآیند، از جایی که آنها را برای بسیاری دیگر جز خود ام هم بااهمیت گرداند. سوم اینکه فیلمهای من بیان شخصی نیستند آنها دعا هستند. وقتیکه فیلم میسازم، مانند یک روز عید است. مثل این است که در برابر شمایل یک قدیس شمع یا دستهگلی بگذارم. درنهایت همیشه بیننده وقتی با صداقت با او سخن گفته میشود متوجه خواهد شد. من هیچ زبانی را برای آنکه سادهتر، کودنتر یا هوشمندتر بهنظر آیم، ابداع نکردهام. عدم صداقت گفتگو را نابود خواهد کرد. زمان بهنفع من کار کرده است. وقتیکه مردم فهمیدند من با بیانی طبیعی با آنها سخن میگویم، وانمود نمیکنم، آنها را ابله نمیپندارم و چیزی جز آنچه فکر میکنم نمیگویم، آنوقت بود که به کار من علاقهمند شدند.
- آیا شما هم مانند سلژنیتسین فکر میکنید که دنیای غرب ازدسترفته است و حقیقت تنها از شرق خواهد آمد؟
- تارکوفسکی: من از تمام این پیشگوییها فاصله دارم. من ارتدکس هستم و به روسیه بهعنوان سرزمین معنویام مینگرم. من هیچگاه از آنجا صرفنظر نخواهم کرد، هرچند که دیگر نگذارند دوباره آنرا ببینم. برخی میگویند که حقیقت از غرب خواهد آمد، برخی میگویند از شرق، اما خوشبختانه تاریخ سرشار از شگفتی ست. در شوروی ما با یک بیداری معنوی و مذهبی مواجه هستیم. این نمیتواند چیز خوبی نباشد. اما یافتن راه سوم دور از دسترس است.
- پس از مرگ چه خواهد بود؟ آیا تاکنون احساس سفر در عالمبالا را داشتهاید؟ مکاشفات شما چه بودهاند؟
- تارکوفسکی: من تنها به یک امر باور دارم؛ جان انسان بیمرگ و فناناپذیر است. در جهان دیگر میتواند هر چیزی رخ دهد، که این هیچ اهمیتی ندارد. آنچه مرگ میخوانند، مرگ نیست. یک تولد دوباره است. کرم پروانه در پیله تحول پیدا میکند. من فکر میکنم که حیاتی پس از مرگ وجود دارد، و این است که دلهرهآور است. خیلی سادهتر خواهد بود که خود را چون تلفنی بپنداریم که آن را قطع خواهند کرد. در اینصورت میتوانیم هرطور که میخواهیم زندگی کنیم. خدا دیگر هیچگونه اهمیتی نخواهد داشت.
- چه زمانی متوجه شدید که تکلیفی برعهدهی انجام دارید و برای آن در مقابل انسانیت مدیون اید؟
- تارکوفسکی: این تکلیفی در برابر خداوند است. انسانیت بعد از آن میآید. هنرمند ایدههایی که در میان مردم هستند را گرد میآورد و مرتب میکند. او صدای مردم است. باقی تنها کار و خدمت است. جایگاه زیباییشناسانه و اخلاقی من در ارتباط با این تکلیف مشخص میشود.
- آخرین چیزی که دوست دارید پیش از ترک این زمین به انسانها بگویید چه خواهد بود؟
- تارکوفسکی: اصل آنچه میخواهم بگویم در فیلمهایام هستند. برای من غیرممکن است که از جایگاهی (تریبون) بالا روم که هیچکس برایام نساخته است.
- در کتابتان زمان مهرشده، میگویید: "غرب بیوقفه فریاد میکشد: بنگرید! این من هستم! بنگرید که چگونه درد میکشم! چگونه دوست میدارم! خود ام! من! خود من...!" شما بهعنوان یک هنرمند سرشناس چگونه از پس مشکل من برآمدید؟
- تارکوفسکی: من هنوز این مشکل را حل نکردهام. اما همیشه تأثیر و جذبهی فرهنگ شرقی را در خودم احساس کردهام. انسان شرقی دعوت شده است تا هستی خود را به هرآنچه که وجود دارد بخشایش کند. درحالیکه در غرب، آنچه مهم است نشان دادن و اثبات خویش است. این بهنظر من رقتانگیز، سادهانگارانه و حیوانی، و کمتر معنوی و انسانی ست. در این رابطه من هرچه بیشتر شرقی هستم.
- چرا از ساختن زندگی Hoffmann صرفنظر کردید؟
- تارکوفسکی: من از ساختن این فیلم صرفنظر نکردم. آنرا بهبعد واگذار کردم. ساختن ایثار اساسیتر بود. زندگی Hoffmann یک فیلم رمانتیک بود. با اینکه رمانتیسم پدیدهای نوعاً غربی ست. این یک بیماری ست. آدم وقتی پیر میشود، جوانی را آنگونه میبیند که رمانتیکها دنیا را میبینند. دورهی رمانتیک از نظر معنوی دورهای غنی بوده است، اما رمانتیکها نتوانستند از نیروی خود آنچنان که بایسته بود استفاده کنند. انسان رمانتیک چیزها را آراسته میکند، کاری را میکند که من وقتی خودبسنده نیستم انجام میدهم: من خود ام را ابداع میکنم، جهان را دیگر نمیآفرینم، آنرا ابداع میکنم.
- چرا در ابتدا کلمه بوده است، همانطور که عبارت پایانی ایثار هم یادآوری میکند؟
- تارکوفسکی: ما در برابر کلمه بسیار در اشتباه هستیم. کلمه تنها هنگامی از نیروی اسرارآمیز برخوردار است که صادق باشد. امروزه کلمه برای پنهان کردن اندیشهها بهکار میرود. در آفریقا قبیلهای را کشف کردهاند که نمیداند دروغ چیست. انسان سفید سعی کرده است برای او توضیح دهد اما آنها متوجه نشدهاند. سعی کن جنبهی رازآمیز این جانها را بفهمی، آنوقت خواهی فهمید چرا در ابتدا کلمه بوده است. وضعیت کلمه نمایانگر وضعیت معنوی جهان است. درحالحاضر گسست بین کلمه و آنچه به آن اشاره دارد بیشتر-و-بیشتر میشود. خیلی عجیب است. این یک معما ست!
- آیا در پایان جهان زندگی میکنیم یا در پایان یک جهان؟
- تارکوفسکی: یک جنگ هستهای در این زمان؟ چنین چیزی حتا پیروزی شیطان هم نخواهد بود. مثل... مثل کودکی خواهد بود که درحال کبریتبازی، خانه را به آتش میکشد. آدم دیگر نمیتواند حتا او را بهجنون آتشافروزی متهم کند. از لحاظ معنوی انسان قادر به تحمل بمبها نیست. او هنوز چندان پخته نیست. انسان باید همچنان از تاریخ بیاموزد. و اگر آدم تنها یک چیز تاکنون از تاریخ آموخته باشد این است که او هرگز چیزی به ما نیاموخته است. این یک نتیجهگیری بینهایت بدبینانه است. آدم بیوقفه اشتباهات خود را تکرار میکند. این وحشتناک است. بازهم یک معما! من فکر میکنم برای آنکه تاریخ درنهایت به سطح بالاتری ارتقاء یابد باید فعالیت معنوی بسیار گستردهای را سامان دهیم... مهمترین مسأله آزادی اطلاعاتی ست که آدم باید بدون کنترل دریافت کند. این تنها راهکار مثبت است. حقیقت کنترلنشده سرآغاز آزادی ست.
* این متن برگردانی بود از: ?Une lueur au fond du puits
پینوشت: تمام پیوندها و تأکیدها از من است.
برگردان: 4 مهر 1388