۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

دیر، امّا عاقبت بیدار؛ زمستان.
پیش از آنکه رؤیا (یا وحشت) بشریِ ما
اسطوره‎ها، فرضیه‎هایِ پیدایش و عشق را ببافد،
پیش از آنکه زمان از جوهرش روزها را سکه زند،
دریا، همواره هستی داشت،
دریا کیست؟ آن وجود عاصی کیست؟
عاصی و کهن که بنیان زمین را
می‎جود؟ او، اقیانوس است و اقیانوس‎هایِ بسیار است،
او ورطه و شکوه است، بخت و باد است
گویی هر نگاه به دریا، اولین نگاه است
هربار، با شگفتی صاف شده
از چیزهایِ عنصری
غروب‎هایِ زیبا، ماه، کپه‎یِ آتش
دریا کیست، و من کیستم؟ روز
پس از احتضارم، خواهد گفت.

شعرِ «دریا» برگرفته از خورخه لوئیس بورخس، هزارتوهای بورخس، ترجمه‎یِ احمد میرعلائی، کتاب زمان، 1381، ص.242.

چندی پیش که از مقابل کتاب‎فروشی زمان می‎گذشتم دیدم که بسته است و گویی که ماه‎ها باز نشده بود؛ لایه‏یِ ضخیمی از خاک رویِ کتاب‎هایِ پشت ویترین نشسته و پشت در-اش هم، طبق معمول اینجاها، پر از کاغذ و آت- آشغال شده بود؛ یاد پاز افتادم، یاد بورخس و تاریکخانه‏یِ ایدئولوژی و تنها با خود گفتم: حیف! و گذشتم.

از عشقی که به میهنش داشت، در میان سپاه مرد

امروز تویِ یکی از این اداره‎ها سرِ-کار-ام با چندتا خانم بود؛ هرچند که سردواندند مرا امّا چند لحظه‎ پیش فکر می‎کردم که چه مهری در وجودشان بود؛ شاید هم حالا این اندیشه مرهمی برایِ تسکین سرخوردگی‎ام باشد؛ امّا نه، واقعن بود.

* عنوان خطی ست از داستانِ ایزودورو آسه‎ودو، از هزارتوهای بورخس.